#نسیم_نوراندیش_رمان
#سیده_مهتاب_شاهرخی
#پارت1
(رهام):
توی آلاچیق تک و تنها نشسته بود ، رفتم جلوش ایستادم. انقدر تو فکر بود ک اصلا متوجه اومدنم نشد. آره خودش بود همه توی دانشگاه میشناختنش. اون همیشه تو وقت آزاد و حتی تو کلاس ها هندزفری تو گوشش بود.
_ببخشید خانم میتونم اینجا بشینم؟!
انگار نمی شنید چی میگم. اما کیفشو برداشت و دستشو ب منظور بفرمایید ت داد. منم نشستم.نیم نگاهی بهش کردم،قصد سوال پرسیدن داشتم ک.
+بله! خانم نوراندیش هستم.
منم لبخندی زدمو گفتم معلومه ک خیلی تجربه داشتید ، پس حتما باید بدونید ک .
+بله! من همونی هستم ک فکر میکنید.
خیلی جالب بود ب نظرم پشت اون چهره ی جذاب و مرموزی ک داشت داستان های زیادی پنهان بود. چشماشو بسته بود و تو نسیم سرد پاییزی ک می وزید نفس می کشید. انگار نسیم نرمی ک می وزید دیگ داشت ب بادهای خشن تبدیل میشد. 
هندزفریو از تو گوشش دراورد و توی کیفش گذاشت یهو گوشیش زنگ خورد ، سریع گوشیشو قطع کردو کیفشو برداشتو رفت.
خیلی از شخصیتش خوشم اومده بود.
بعد از این ک رفتش.
#MahiX


نودهشتیا|سایت98ia نسیم ,خیلی ,نوراندیش ,نسیم نوراندیش منبع

مشخصات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی
امیر حسین راهنمای خرید لپ تاپ دانلود انواع فایل های دانشجویی رسول چراغی همه چی موجوده همچنین شما دوراهی سد موزئیک ناز چت | چت ناز | ادرس جدید ناز چت naz